من و اقتصاد

چندی پیش مطلبی در وبلاگ دوستدار سقراط مرا بر آن داشت که نظری پیرامون بحث مذکور دهم ولی از آنجایی که نظرم بیشتر به شرح حال شخصی پرداخته شد و متنی طولانی پیدا کرد در اینجا برای شما عزیزان قرار دادم:
سلام به همه دوستان خوب و عزیزم
مطالبی را که در ذیل برایتان به اختصار اشاره میدارم جهت هم صحبتی در جمع شما عزیزان و همچنین کسب اطلاع دوستانی است که تمایل به آگاهی بیشتر از اقتصاد و ادامه تحصیل دارند، وگرنه هر یک از شما به نوعی با کم و کیف این امور آشنا بوده و برخورد داشته اید. لذا ماحصل من و اقتصاد چنین است:
همانگونه که مستحضر هستید مقطع کارشناسی اقتصاد، گرایشاتی از قبیل نظری، بازرگانی، حمل و نقل و... را شامل میشود که بعضا در واحد های تخصصی با یکدیگر تفاوت درسی دارند. تصمیم و انتخاب من برای ورود به دنیای اقتصاد و آن هم گرایش نظری یک اتفاق تصادفی بود که بحث مفصل آن در اینجا نمی گنجد. هیچ اطلاعی از اینکه رشته ای به نام اقتصاد وجود دارد و آنکه اقتصاد می تواند حتی یک رشته باشد نیز نداشتم، در ذهن خود عالمی از مهندسی های عمران و کامپیوتر ساخته بودم. از آنجایی که باید بین اقتصاد و سربازی یکی را انتخاب می کردم، به نظرم اقتصاد سهل تر آمد. از این رو وارد محیطی گشتم که هیچ از آن نمی دانستم. اولین کلاسم "کلیات علم اقتصاد" بود و اولین جمله از درس استاد عزیزم این بود که :"اشتباه کرده اید که می خواهید اقتصاد بخوانید و حال که شروع کرده اید باید فوق لیسانستان را هم بگیرید".
چهار سال و اندی گذشت ولی از اقتصاد چیزی نیاموختم، بعد تحصیل تنها چیزی که به یاد داشتم شکل ضربدری عرضه و تقاضا بود. در همان دوران دوستانی داشتم که با علاقه درس می خواندند و تمام مباحث را فرا می گرفتند و در طرف دیگر دوستانی هم بودند که تحصیل خود را نا تمام گذاشته و فرصت های دیگری را برای خود انتخاب نمودند.
حال من مانده بودم و یک زندگی کارمندی در بانک، نه آنکه گلایه ای از این نوع زندگی داشته باشم، چه بسا اکثر دوستان نزدیکم آن راه را انتخاب نمودند ولی مشکل آن بود که تصور من از زندگیم چیز دیگری بود. یه یاد اولین جمله استادم افتادم و در مدتی کوتاه هر آنچه در آن چهار سال نیاموخته بودم را مرور کردم، مطالبی که برایم خشک و خسته کننده بودند.
توانستم وارد مقطع کارشناسی ارشد شوم. اولین کلاس درسیم اقتصاد کلان بود اما با آنچه قبلا خوانده بودم فرق داشت، همان بود ولی متفاوت تر، اقتصاد را می توانستم لمس کنم، در کارشناسی ارشد، اقتصاد برایم معنا داشت، درکش می کردم برای آنکه فرا گرفتم چگونه آنچه در تئوری است را در واقعیت ببینم و واقعیت ها را با تئوری قیاس کنم و از آن لذت می بردم. هر چند سختی بسیار داشت ولی برایم آن سختی هدف دار بود. آن قدر معنی دار که در کلاس درس اساتید مختلف اقتصاد در دانشگاه های دیگر نیز شرکت می کردم و سرانجام پایان نامه ام را با بررسی موضوعی در علم اقتصاد و کمک اساتیدم به اتمام رساندم.
بعد اتمام تحصیل مدتی کوتاه به فعالیت های پژوهشی و تدریس پرداختم، کار جالبی بود ولی یک چیز کم بود. کلمه دکتر اول اسم خودم، چه پروژه هایی! برو بیایی! دبدبه کپکپه ای! حال برای ادامه تحصیل در دکتری دو انگیزه داشتم: یکی بازسازی دوباره دنیای زیبایی که در کارشناسی ارشد داشتم و دیگری واژه سنگین دکتر.
به دلایلی برای مقطع دکتری از ایران خارج شدم و به مالزی آمدم. دومرتبه تکرار شد ولی نه مانند کارشناسی ارشد بلکه همانند حس من در کارشناسی، ترم های اول یک سری دروس تئوریکی، سنجی ، ریاضی و تحلیلی سخت که شب های امتحان کارشناسی برایم تداعی می نمود. اصلا نمی فهمیدم. گاهی مطمئن بودم خود استاد هم نمی داند که چه می گوید. آنقدر ترم اول و دوم سخت گذشت که می خواستم تحصیل را رها کنم. اما من یک فرق عمده با دوره کارشناسیم داشتم؛ یاد گرفته بودم که چگونه آنچه در اقتصاد هست را در واقعیت ببینم و به مرور همین شیوه، سختی دروس را برایم معنی دار نمود.
بعد از اتمام دروس، نوبت به رساله رسید. به خیالم در این امر تجربه دارم و مشکلی را حس نمی کردم تا آنکه 6 ماه از شروع نگارش رساله ام گذشت و تنها چند صفحه بیشتر نگارش نکرده بودم. هیچ وقت در زندگیم آنقدر احساس تنهایی نکرده بودم. تنها خودم بودم، خودم و خودم. نه استادی و نه دانشجوی دیگری نمی توانست کمک چندانی کند، هیچ کس به اندازه خودم از آنچه می خواهم انجام بدهم اطلاع بیشتری نداشت. هم میدانستم و هم نمی دانستم. همانند نقطه ای سفید بودم در میان یک صفحه سیاه که می بایست خودش را بزرگتر کند. باید یک چیز جدید می نوشتم که تا به حال نبود، مانند یک رمان با چارچوب خاص که هر خط آن قابل دفاع علمی باشد و نه زایده تصورات. گاها برای نوشتن یک پاراگراف یا حتی یک خط مجبور می شوم کتب و یا مقالاتی جدید را مطالعه کنم و بیاموزم. به طور متوسط شاید یک دانشجوی دکتری برای نوشتن رساله اش مجبور شود نزدیک به صد کتاب و مقاله و بلکه بیشتر را به تنهایی مطالعه کند؛ این یک خاصیت دانشجوی دکتری است، خلق جدیدی در علم به تنهایی به همراه نظر اساتیدش.
ولی با این حال هر چند روزگار سختی است ولی برایم شیرین است، شاید برایم یاد گرفتن عادت شده باشد، شاید نتوانم در آینده از نظر روحی در محیطی غیر از دانشگاه فعالیت کنم! شاید می توانستم در کشوری دیگر بازرگانی کنم! شاید می توانستم یک مهندس نرم افزار باشم یا شاید همان کارمند بانک که ازدواج کرده و بچه دارد؟ شاید هزینه های فرصت زیادی را متحمل شده باشم ولی مطمئن هستم آنچه که در آینده انتظار آدمی را می کشد، خود با دستان خود ساخته است و همین اطمینان شاید نادرست در این روزها به من شجاعت ادامه دادن را می دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۱ ساعت 14:49 توسط علی کاشمری Ali Kashmari
|